• تیر ۴, ۱۳۹۸
  • نوشته توسط علی احمدیان

سفرنامه ماداگاسکار – روز هفتم

سفرنامه ماداگاسکار صبح وقتى بیدار شدیم و صبحانه خوردیم، راننده اومد دنبالمون تا به دفتر پارک چینگى بریم براى خرید بلیط و گرفتن لیدر. هزینه‌ى ورودى و لیدر برای هر سه نفرمون جمعاً حدود صد دلار شد و خانمی به نام «ریستى» با چهارتا «هارنِس» (Harness، کمربند سنگ‌نوردى) سوار ماشینمون شد تا مسیر هفتاد کیلومترى […]

  • تیر ۴, ۱۳۹۸
  • نوشته توسط علی احمدیان

سفرنامه ماداگاسکار – روز ششم

سفرنامه ماداگاسکار صبح وقتى بیدار شدیم، همه‌ى وسایلمون نم گرفته بود. طبق معمول هر وقت که بیدار میشم، اولین نفر هستم که بیرون از چادر قدم می‌زنم؛ حتى زودتر از خورشید. کم کم هوگو و سان بیدار شدن و شروع کردن به مهیا کردن بساط صبحونه. نیم ساعت بعد پوریا و مینا هم بیدار شدن […]

  • تیر ۳, ۱۳۹۸
  • نوشته توسط علی احمدیان

سفرنامه ماداگاسکار – روز پنجم

سفرنامه ماداگاسکار روز پنجم ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شدم. از چادر که اومدم بیرون، هوگو و سان داشتن صبحونه می‌خوردن. سفره‌ى صبحونه‌ى ما باز بود و چاى، قهوه، آب پرتقال، پنیر، شیر و عسل آماده بود و نون داغ. بعد از صبحونه وسایل رو جمع کردیم و دوباره وارد رودخونه شدیم. […]

  • تیر ۳, ۱۳۹۸
  • نوشته توسط علی احمدیان

سفرنامه ماداگاسکار – روز چهارم

سفرنامه ماداگاسکار صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود. شب قبل روى سقف و دیوار هتل کلى مارمولک دیده بودم. پس کل شب خواب خزنده‌ها رو می‌دیدم و تمام مدت همسایه‌هاى خونه‌ى تهران شاکى بودن که این‌ها چیه که با خودت آوردى ایران. ساعت هفت بعد از اینکه صبحونه خوردیم، ماشین […]

  • تیر ۳, ۱۳۹۸
  • نوشته توسط علی احمدیان

سفرنامه ماداگاسکار – روز سوم

سفرنامه ماداگاسکار ساعت هشت صبح ماشینى که رزرو کرده بودیم، اومد دنبالمون. چون انگلیسى بلد نبود خیلى کارمون سخت بود. اما بالآخره با هم رفیق شدیم. تا اسم ایران اومد، با دستش اسلحه رو نشون داد. اما ما با صبر و حوصله کلماتى مثل کباب، آماشالله (تکیه کلام ابى)، مشتى هستى و جون بابا رو […]

  • شهریور ۲۷, ۱۳۹۷
  • نوشته توسط مهدی عابدی

سفرنامه مازندران و گلستان – بخش سوم

سفرنامه استان مازندران و گلستان در انتهای جاده آسفالت به دو راهی درازنو – رادکان می‌رسم و مسیر روستای درازنو را انتخاب می‌کنم. غلظت مه آنقدر زیاد شده که تا چند متر جلوتر به زحمت دیده می‌شود. از جوانی که در ابتدای بافت روستا منتظر ماشین رهگذر ایستاده است تا به کردکوی برود، می‌پرسم که […]