سفرنامه اصفهان تا بوشهر

  • خرداد ۲۲, ۱۳۹۷
  • نوشته توسط علی احمدیان
جاده روستای دالون به قلعه دختر

عشق به زاگرس و مردمانش (بختیاری‌ها، قشقایی‌ها و بویراحمدی‌ها) کافی‌ست تا مسیر سفر به دریای جنوب و مردم خونگرم بوشهر را از دل زاگرس و جاده‌های فرعی ناآشنا انتخاب کنیم. هیجان سفر در مسیرهای ناآشنا، اتفاقات و مناظری که انتظار روبرو شدن با آن را ندارید، لذت بخش‌تر از رسیدن به مقصد سفر تعیین شده است.

حرکت از اصفهان در تاریخ هفتم فروردین، برای آغاز سفر مورد تأیید هر چهار نفر ما قرار می‎گیرد. اصفهان را به سمت شهرستان بروجن در استان چهار محال و بختیاری ترک می‌کنیم. شهر بروجن و مردمش را مدتی است که می‌شناسم. مردمانی هنرمند و اهل شعر و موسیقی و تئاتر که بر خلاف نام چشمه‌ی سیاه سرد که طبیعت و باغ‌های جنوب بروجن را سیراب می‌کند، روحی سپید و منِشی گرم دارند و چون آب چشمه زلالند. در راه از بروجن و مردمش با چاشنی شعری از حیدرعلی طالب‌پور به لهجه‌ی بروجنی تعریف می‌کنم و همین قدر کافی ست تا همسفران را ترغیب کند که دمی در این شهر درنگ کنیم. من جایی بهتر از پل قدیمی مصلی در کنار بلوار ساحلی که اکنون بازارچه صنایع دستی و موزه مردم شناسی شهر بروجن است، سراغ ندارم تا همسفران هر آنچه را توصیف کرده‌ام یکجا ببینند. مگر می‌شود دستی سیمِ سازی را به مضرابی بنوازد و سماعی در آدمی در نگیرد؟ صدای تار از غرفه‌ی استاد صنعتگر و نوازنده‌ی ساز، ما را از تماشای غرفه‌های دیگر موزه به سوی خود می‌کشد و گپ و گفت و ساز و آوازمان به درازا می‌کشد. گویی که انگار قصد سفر به همین جا و همین لحظه را داشته‌ایم و راهی در پیش نداریم.

چشمه و پارک طبیعی سیاه سرد در پنج کیلومتری جنوب بروجن، سر راه سفر ما قرار گرفته. کف دست آبی از چشمه نوشیدن اگر نه شفاست، که جفا در حق چشم‌هاست که منظر چنارهای کهنسال هفتصد ساله را در آن کف دست آب نظاره نکنند. بروجن و آب و هوای سردش را پشت سر می‌گذاریم تا در مسیر زیبای جاده‌ی بروجن – لردگان به درکی آگاهانه از زیبایی و خالق آن برسیم. دیدن جاذبه‌های لردگان مجال جداگانه‌ای می‌طلبد. ولی نمی‌توان بدون خوردن کباب بره از این شهر گذر کرد. به اندازه‌ی طبخ و صرف نهار در گندمزاری که دست ساقه‌های سبزش تا زانوی کودکی نو پا بیشتر نمی‌رسد و در زیر درخت بلوطی در حاشیه شهر توقف می‌کنیم و سپس لردگان را به قصد تفرج در جاده‌ی زیبا و کوهستانی بلوط بلند ترک می‌کنیم. سرعت مجاز رانندگی در این جاده‌های به غایت زیبا‌، به میزان نظر بازی شما با کوه و بلوط و منظر رودهای کنار جاده بستگی دارد. اما چه می‌شود کرد که سایه‌های بلند، خبر از نزدیک شدن پایان روز می‌دهند و ناگزیر باید شب را در شهری به صبح برسانیم. تعجب نکنید که از دریاچه‌ی پشت سد کارون ۳ چیزی نمی‌نویسم که خوش ندارم کارون را اسیر و به طبع آن خوزستان را فقیر ببینم.

زورق آفتاب در آغوش ساحل مغرب آرام گرفته که به شهر ایذه می‌رسیم. خیالمان را از بابت شبمانی در محلی راحت می‌کنیم و به شهرگردی در ایذه می‌پردازیم. شهر به خاطر جاذبه‌های طبیعی و تاریخی اطرافش میزبان خیل مسافران نوروزی و شلوغ و پر جنب و جوش است. همکلامی با مردمان ایذه برای کسب اطلاعات بهانه است؛ قصدم آن است تا لهجه‌ی لری بختیاری را نیوش کنم. صبح فردا اتفاق نظر همسفران بر سر این است که به خاطر ازدحام گردشگر جاذبه‌های تاریخی بی‌نظیر ایذه را واگذاریم و به سمت جاده‌ای فرعی که صیدون را به دهدشت متصل می‌کند حرکت کنیم.

فاصله‌ی ۴۳ کیلومتری ایذه تا باغملک را دو ساعته پیمودیم؛ که اگر ترافیک سفرهای نوروزی هم نبود، باز هم در طول این مسیر قطعاً برای تن سپردن به هوایی که طعم بهاری داشت و تماشای گندمزاری که به بهانه‌ی هر نسیمی رقصنده‌ی دلربایی را ماننده بود، توقف می‌کردیم. در فاصله‌ی ۳۱ کیلومتری باغملک تا صیدون برای کسب اطلاعات از وضعیت جاده و جاذبه‌های طول مسیر با هر کسی که صحبت می‌کردیم، پیشنهاد می‌داد که مسیر را تغییر دهیم و از مسیر اصلی به سفرمان ادامه دهیم. جالب بود که حتی بعضی‌ها برای اینکه نظرمان را تغییر بدهند، در نهایت وجود جاده‌ای که بعد از صیدون به دهدشت برسد را انکار می‌کردند. تا آنجایی از نتیجه‌ی جمع بندی اطلاعات کسب شده از مردم محلی و بررسی نقشه در تصمیم خود مصمم بودیم که در انتهای صیدون رودخانه جاده را قطع نکرده بود. البته که اگر شاسی ماشین بلند بود هرگز لحظه‌ای شک نمی‌کردم و به ماشین نیسانی هم که در وسط رودخانه گیر کرده بود کمک می‌کردم. اما حالا یا باید مسیر آمده را برمی‌گشتیم و یا راهی پیدا می‌کردیم. بالاخره از بالا دست رودخانه که عریض‌تر شده بود مسیر مناسبی پیدا کردیم و به دل رودخانه زدیم. پس از گذشتن از رودخانه نگاهم به فاتحی می‌مانست که به سرزمین فتح شده‌اش می‌نگرد.

نمی‌توانم منظر سیاه چادر عشایر را بگذارم و به راحتی بگذرم. مخصوصاً که صدای زنگوله‌ی دور صدای بز جلو روی گله، در های و هوی کودکانه‌ی شبان و رش رش باران زیباترین موسیقی متن این تماشا باشد. پس همان جا بساط نهار را در پناه یک کپر و مابین سیاه چادر و رودخانه علم می‌کنیم. هر چند الآن دیگر ژاله کوب باران بهاری و گل آلود شدن رودخانه مرا وادار به اندیشه در رابطه با راهی که نمی‌شناختم می‌کرد. از تنها ماشینی که از مسیری که ما در پیش داریم می‌آید، شرایط جاده را جویا می‌شوم. توصیه می‌کند که تا هوا روشن است مسیر را طی کنید و اهمیت این توصیه را زمانی درک می‌کنم که قسمتی از مسیر را در جاده‌ای باریک و کوهستانی و بدون هیچ علائم راهنمایی با گردنه‌های صعب العبور و پیچ‌های ۱۸۰ درجه و گهگاهی آسفالت آب شسته طی می‌کنیم.

تأثیر آب و هوا بر محیط در فاصله‌ای به مسافت ۳۰ کیلومتر چنان زیاد است که گویی از فصلی به فصل دیگر سفر می‌کنیم. منظر گندمزاری که تونالیته‌ی رنگ سبز را به نمایش گذاشته و بر و بالای شکوهمند درختان بلوط روح را چنان پر و لبریز می‌کند، که گویی دیگر جای افزایش کمترین قطره‌ای در آن باقی نمی‌گذارد. روستای «پس رش» و «انجیره» را پشت سر می‌گذاریم و در دو راهی دیشموک – درغوک، مسیری که منتهی به دیشموک می‌شود را انتخاب می‌کنیم. ژاله کوب باران بهاری روی شیشه‌ی ماشین ریتمی به غایت وجد آور به وجود آورده و برف پاک‌کن‌ها این ارکستر را رهبری می‌کنند که ناگهان صدای خرد شدن شیشه‌ی عقب ماشین موسیقی و ریتم را بر هم می‌زند. یک آن، دستپاچگی قبل از خونسردی مدیریت می‌کند. هیچ سر پناهی به جز درخت بلوط در آن شرایط در اطرافمان نبود تا کمی در پناه آن به وضعیت موجود سر و سامانی بدهیم. در همین حین محمد که از اهالی روستای «دالون» است با موتور از راه می‌رسد. از فرق سر تا پا خیس شده بود و با لهجه‌ی لری اصرار داشت که ما میهمان خانه‌ی آنها باشیم. همسفران مردد بودند ولی من اطمینان داشتم که غیرت لر اجازه نمی‌دهد ما در این وضعیت بی سر پناه بمانیم. دنیا بدون مهربانی امثال محمد زیادی خشک و خشن است. محمد ما را به خانواده‌اش سپرد و برای تماشای بازی فوتبال رفت. آقای آنسته، داماد خانواده در کمال محبت همه‌ی اعضای خانواده را در پذیرایی از ما فرا خواند. تمام آن بعد از ظهر و تا صبح فردا باران همچون دم اسب پیوسته از آسمان فرو ریخت. آقای آنسته تا دهدشت با ماشین خودش ما را همراهی کرد و تا نصب شیشه در کنارمان ماند و سپس ما را بدرقه کرد.

از سفر آنچه به جز تجربه، خاطره، کشف و بلعیدن مناظر برایم مانده افتخار آشنایی با آدم‌هایی مثل محمد و آقای آنسته در روستای دالون و احمدرضا در بهبهان است که مهربانی را زندگی می‌کنند. احمدرضا از بستگان همسفر ما بود که دعوتش را پذیرفتیم و یک روز دیگر از برنامه‌ی سفر عقب ماندیم. ولی محضر دوست دیر یافته‌ای را درک کردیم که بعد از میهمان نوازی بی‌نظیرش تا نیمه‌های شب از تجربیاتش در طریقت عرفان بهره بردیم. گر چه بهبهان را پشت سر می‌گذاریم ولی خاطره‌ی احمدرضا را با خود به جاده‌ی زیدون می‌بریم. در طول مسیر ۴۵ کیلومتری این جاده‌ی پر پیچ و خم که رودخانه‌ی کم آب زهره را دنبال می‌کند، تپه‌های ماسه‌ای سبز آبی، سنگ‌های کونگروملا، پهندشت دیمزار، نگاه سنگین خوشه‌های طلایی سبز گندم به ساقه‌ها و تک درخت‌های کنار در دل گندمزار دیده‌ها را مسخ کرده است. رطوبت هوای بعد از گردنه‌ی عامری بوی دریای جنوب می‌دهد. ولی ای کاش کسی توصیه می‌کرد که در ایام نوروز به خاطر کافی نبودن امکانات رفاهی و بهداشتی و هتل و محل استراحت با این حجم گردشگر به شهرهای دیلم و گناوه سفر نکنید. ولی دیگر دیر شده بود و ما هم جزیی از این کل بودیم. ترافیک خیابان‌ها و قدم زدن در بازار پر جنب و جوش و صف طولانی رستوران و تاریکی هوا مجال استراحتی می‌طلبید. پس چادرها را در محل از قبل تعیین شده‌ای برپا کردیم. صبح روز بعد نگاه از ساحل دریای گناوه بر می‌گیریم و عازم بوشهر می‌شویم.

دو روز از برنامه عقب هستیم و باید در اولویت‌بندی برنامه‌ریزی تجدید نظر کنیم که وقت تنگ است و اعمال بسیار. در این وقت اندک بازدید از بافت قدیمی شهر بوشهر و دل سپردن به غروب دریا در ساحل ماسه‌ای و گپ وگفت با اساتید گرگور باف و دمام ساز در برنامه قرار می‌گیرد. راهنمای ما در بومگردی شهر بوشهر کهزاد نامی است که گر چه زاده‌ی کوه‌های چهار محال است اما دل در گرو دریا دارد و سال‌ها در نیروی دریایی خدمت کرده و بوشهر را به خوبی می‌شناسد.

کارگاه گرگور بافی را به کمک ناخدا کهزاد به راحتی پیدا می‌کنیم و استاد گرگور باف همانطور که به کارش مشغول است از سخاوت دریا و سختی کارش حرف می‌زند و گلایه می‌کند که مجبور است کارگران پاکستانی و افغانی را استخدام کند. چرا که جوانان بوشهری دل به کار گرگور بافی نمی‌دهند.

نمی‌توان کوچه پس کوچه‌های تنگ و تو در بافت قدیمی بوشهر را -هر چند در سایه روشن نور کم رمق چراغ‌ها- ندیده گرفت. لزوم کوچه‌های تنگ و پر پیچ و خم در این بافت‌ها جنبه امنیتی در ناامنی‌های گذشته داشته است. بالکن‌های چوبی یا «شناشیل» که بیرون زدگی آنها از نمای ساختمان جلوه خاصی به آن می‌دهد، به غیر از زیبایی بصری رعایت چند نکته را در معماری یادآوری می‌کند: طب، اخلاق و استفاده از انرژی پاک.

جالب است که کوچه‌های تنگ و تاریک به کارگاه استاد دمام ساز منتهی می‌شود. خونگرم بودن مردم جنوب در لبخند سخاوتمندانه، روی باز و پذیرایی ساده و بی‌آلایش استاد دمام ساز است که برایم نمود پیدا می‌کند. از کاربری سنج و دمام و شاخ در آیین‌های مذهبی و محلی بوشهر حرف می‌زند. لحن و لنگر کلامش و نیروی مکنده‌ی بی‌امان لهجه و عطر زنده‌ی تن مرد بندری کافی است تا رضایت از اولویت بندی برنامه را در روح خود احساس کنیم.

صبح روز ۱۲ فروردین در حالی مجبور به ترک بوشهر هستیم که خیلی از جاذبه‌های طبیعی و تاریخی آن را ندیده‌ایم؛ ولی حس سیرایی و رضایت از سفره‌ی بی‌دریغ سفر را احساس می‌کنیم. در راه بازگشتیم و حالا دیگر گندمزار طلایی در انتظار داس زمخت و دستان دهقان، میل به آسودن پس از پیمودن داشت و نخلستان و بهار نارنج تازه رخت زفاف بر تن کرده بودند. کاش می‌شد کندوی کله‌ی آدمیزاد را از بوی بهار نارنج پر کرد و عسل افکار را با طعم آن چشید. دست بدرقه‌ی درخت بلوط تا دو راهی پل قرح در جاده‌ی یاسوج بدرقه‌مان می‌کند. غروب را از فلارد تا روستای گوشکی تماشا می‌کنیم و سپس دوباره از جاده بروجن به اصفهان بر می‌گردیم و مهیای برگشتن به تهران خاکستری می‌شویم.

نویسنده: مهدی عابدی
عکاس: حسین حسن‌شاهی

 

نوشته های مرتبط