سفرنامه لرستان

  • اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۷
  • نوشته توسط علی احمدیان

تفریباً کسی نیست که آوازه لرستان و آبشارهای معروفش را نشنیده باشد. منطقه‌ای بسیار زیبا که هر بیننده‌‎ای را با طبیعتش غافلگیر می‌کند. برای دیدن این همه زیبایی، چه فصلی بهتر از بهار؟ پس برای یک تور دو روزه، با یکی از گروه‌های طبیعتگردی به مقصد لرستان همراه شدم تا زیبایی‌های این منطقه را از نزدیک ببینم.

چهار شنبه ساعت ١١ شب با تأخیر زیاد به سمت خرم آباد حرکت کردیم و حدود ساعت هفت صبح به مقصد رسیدیم. برای صرف صبحانه در رستوران شب‌های دربند (بله، شب‌های دربند وسط خرم آباد لرستان) توقف کردیم. صرف صبحانه و گپ و گفت تا ساعت ۸ طول کشید و در این مدت به اصطلاح یخ همسفران باز شد و شوخی با خواب‌آلودهای گروه از جمله من، آغاز شد. بعد از صبحانه به سمت کوهدشت به راه افتادیم و در میانه جاده از پل زیبای «کشکان» یا «کشکو» دیدن کردیم. گفته می‌شود شایعه‌ای مبنی بر وجود عتیقه در پایه‌های پل، انگیزه تخریب این بنای تاریخی توسط عده‌ای سودجو شده است. علیرغم اقدام برای ترمیم مجدد پایه‌های پل، اما متأسفانه نتیجه مشابه طرح اصلی نشده است. بعد از عکاسی به سمت «دره شیرز» راه افتادیم و ساعت ١٢ به ورودی دره رسیدیم. انبوهی از جمعیت علاقمند به این فضای زیبا اعم از خانواده و تورهای گردشگری در منطقه حضور داشتند. به سمت دره حرکت کردیم. من که اطلاع نداشتم باید برای ناهار غذا با خود ببرم، دست خالی و گرسنه ادامه دادم. در میانه راه وقتی لیدر محلی که «عمو کرم شاه» صدایش می‌کردیم فهمید من نهار ندارم و اصالتاً بختیاری هستم، مرا به غذای خودشان دعوت کرد. اینطور شد که من تا سر حد مرگ جوجه کباب و بعد از آن چای کوهی و میوه خوردم. جای دوستان خالی.

بعد از نهار به منظره‌ای عجیب به نام «پل خدا» رسیدیم. غار آبی که سقف و دیوارهایش به طرز عجیبی ساخته شده بود و برای رسیدن به انتهایش، باید از میان آب عبور می‌کردیم. فضا چنان تاریک بود که عکاسی از این محیط باور نکردنی، دشوار بود. بعد از گذر از مناظر دره، حدود ساعت ۶٫۵ عصر چهارشنبه به بالای دره رسیدیم و به کمک بقیه برای اولین بار بر پا کردن چادر را تجربه کردم که خیلی جذاب بود. با آنکه خسته بودم اما صدای خنده‌های شاد اطرافیان، مهمان نوازی محلی‌های بالای دره که شامل چهار پنج خانوار بودند و مراقبت کامل آنها از ما تمام خستگی را از تنم بیرون کرد. شب هنگام محلی‌ها و لیدرها چای کوهی و کباب را بر پا و همه را به نشستن دور آتش دعوت کردند. من هم قید کنسرو را زدم و به سرعت خودم را به گروه رساندم. بعد از شام، برای لحظه‌ای هدلایت را خاموش کردم و نگاهم به آسمان افتاد. از دیدن آسمان پرستاره لرستان شوکه شدم! انگار که خدا یک بغل ستاره را توی آسمان پخش کرده بود و هر کدام درخشش بی‌نظیری داشتند. اینگونه این شب زیبا با صدای طبیعت و موسیقی محلی و شیرین لری به پایان رسید.

صبح پنجشنبه بعد از صرف صبحانه که این بار بالاخره از موجودی صبحانه خودم به اضافه شیر خوشمزه محلی خوردم، به توصیه لیدر محلی از مسیر خاص بالای دره برگشتیم. باورکردنی نبود. کار خیلی سخت و پر چالشی بود. غافلگیری‌های استان لرستان ادامه داشت و مناظری در برابرمان بود که شاید همیشه در خواب دیده باشیم. یک سوم مسیر از میان دشت و باقی مسیر تماماً از بالای دره گذر می‌کرد. منطقه در عین زیبایی نفسگیری که داشت، بسیار خطرناک بود و هر لغزشی ممکن بود به قیمت جان تمام شود. در این بین هوا کم کم ابری شد و باران همراه با رعد برق شروع به باریدن کرد. همین موضوع کار را کمی سخت‌تر می‌کرد و باعث می‌شد مسیر لغزنده‌تر شود. اما با راهنمایی لیدرها و همراهی خود بچه‌های گروه، به خیر و خوشی به اتمام رسید. حدود ساعت ۲، سوار اتوبوس شدیم و به سمت خرم آباد حرکت کردیم.

سرانجام ساعت ۵٫۵ برای صرف ناهار به رستوران رسیدیم. بله؛ ساعت ۵٫۵ و صرف ناهار. همگی بسیار گرسنه بودیم. پس از خوردن ناهار که خورشت قرمه سبزی خوش طعمی بود و مهمان تور لیدرها بودیم و برگزاری جشن مختصر تولد یکی از همسفران و صرف کیک، ساعت ۶٫۵ به سمت آبشارهای نای انگیز به راه افتادیم. حدود ساعت ۸ شب به ورودی نای انگیز رسیدیم و در عرض یک ساعت چادرها را برپا کردیم. خستگی‌مان زیاد بود، اما چنان مهر و عاطفه‌ای میان دوستان بود که هرکس به کمک دیگری می‌آمد تا چادرها زودتر برپا شوند. تصمیم گرفتم بدون صرف شام، بخوابم. هوا عالی بود و صدای ساز قشنگی که گویا مربوط به مراسم عروسی در یکی از روستاها بود، از دور به گوش می‌رسید. فضا کاملاً لطیف و دوست داشتنی بود. از داخل چادر به دوستان نگاه می‌کردم. کسانی که روز اول در اتوبوس بی هیچ سر و صدایی نشسته بودند، حالا کنار چادرها به هم میوه و تنقلات تعارف می‌کردند و با هم خوش و بش می‌کردند. یکی از ویژگی‌های چنین سفرهایی همین ایجاد حس محبت و همدلی بین همسفرهاست. در مسیر کوه و میان سراشیبی‌های تند، هر کس مراقب بود که اطرافیانش راحت عبور کنند. تقویت توانایی انجام کار گروهی هم مهارتی است که با قرار گرفتن در محیط‌های اینچنینی در فرد تقویت می‌شود.

در چادر من اما منظره جالبی ایجاد شده بود. در عین حال که ستاره‌ها بالای سرمان می‌درخشیدند، پشت کوه‌ها غرش ابرها برق زیبای صاعقه را ایجاد می‌کرد. شب عجیبی بود، هوا سرد شده بود و باران می‌بارید. تا نزدیکی‌های صبح چشم روی هم نگذاشتم و یک سره به صدای باران و نغمه پرنده‌ها که بی‌وقفه می‌خواندند و زوزه گرگی در همان نزدیکی گوش دادم.

صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و یک ساعت بعد پس از صرف صبحانه به سمت آبشارهای نای انگیز حرکت کردیم. کوهپیمایی حدود ۲٫۵ ساعت طول کشید. طبیعت عجیبی بود. هر چقدر بالاتر می‌رفتیم، نمای آبشارها هم تغییر می‌کرد و جذاب‌تر می‌شد. مسیر به خاطر باران شب قبل کمی گل آلود شده بود و باعث سر خوردن گروه می‌شد. بعد از عکاسی و صرف نهار، به سمت چادرها حرکت کردیم و حدود ساعت ۳ به چادرها رسیدیم. چادرها را جمع کردیم و به سمت اتوبوس حرکت کردیم. باران نم نم می‌بارید و اگر هوا ابری نبود، احتمالاً گرما آزار دهنده می‌شد.

ساعت ۸ شب برای شام در بروجرد توقف کردیم. کباب کوبیده عالی و حرکت به سمت تهران. مسیر خیلی طولانی شده بود. حدود ساعت ۳ صبح شنبه به تهران رسیدیم و این سفر به یاد ماندنی، به پایان رسید.

جدا از لذتی که در دامان طبیعت بردم، دوستان جدید و باصفایی هم به زندگی من اضافه شدند و از این بابت خوشحالم.

 

نویسنده و عکاس: فاطمه سهرابی

 

نوشته های مرتبط