سفرنامه طبس – بخش دوم

  • بهمن ۲۴, ۱۳۹۶
  • نوشته توسط امیر زواره
تخت عروس ازمیغان

سفرنامه طبس – قسمت دوم

چون روز پنجشنبه برنامه سنگینی داشتیم، ساعت شش بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه از خونه زدیم بیرون.

مقصدمون این بار روستای شگفت انگیز ازمیغان و کال جنی بود. از شمال غربی شهر خارج شدیم و در جاده بشرویه حدود ۳۰ کیلومتر جلو رفتیم تا به کشتارگاه طبس (دو کیلومتری خروجی ازمیغان) رسیدیم که در سمت چپ جاده قرار داشت. چون بنا داشتیم در ازمیغان شنا کنیم و روز قبل جمعیت زیادی رو در کال سردر دیده بودیم، تصمیم گرفتیم خلاف برنامه سایرین عمل کنیم و اول به کال جنی رفتیم. روبروی کشتارگاه یه جاده خاکیه که بعد از ۲ کیلومتر به ابتدای کال میرسه. حدود ساعت ۹ بود که از ون پیاده شدیم. یه «نمیام» عجیبی توی چشم راننده بود. دلش می‌خواست همراهمون بیاد اما پاهاش نمی‌اومد. با هر قدم دو به شک بود که ادامه بدم یا برگردم که بالاخره اومد.

برای پیمایش کال، هم میشه از ابتدای کال وارد شد و هم از میانه‌اش. ما تصمیمون از ابتدا بود. مسیر پاکوب رو دنبال کردیم و بعد از حدود ۱۵ دقیقه رسیدیم به نیزار. مسیر سمت راست که ادامه کال بود رو دنبال کردیم و برای اینکار از همون‌جا مجبور شدیم بریم توی آب. آب سردی که بعضاً تا بالای زانو هم می‌رسید. بافت دیواره خیلی زیباتر از کال سردر بود و البته ترسناک‌تر. هر قدمش دیدنی و شگفت انگیز بود. یه کارگاه کامل زمین شناسی.

از حوضچه‌ها عبور می‌کردیم و چشممون به دیواره‌ها بود تا به یه حوضچه بزرگ و عمیق رسیدیم. هر چقدر تلاش کردیم که از کنار دیواره‌ها دست به سنگ تا انتهاش بریم نشد که نشد و بالاجبار ۱۰ متر آخر رو زدیم به آب سرد و تا کمر خیس که چه عرض کنم، بی‌حس شدیم. این آخرین حوضچه بود و بعد از اون آب وارد قنات میشه. کمی جلوتر وقتی تقریباً به میانه‌ی کال یعنی همونجا که ورودی دوم هست رسیدیم، به خاطر کاهش ارتفاع کف دره، قنات راه خودش رو در دیواره سمت راست ادامه میده و به تنها قنات دیواری دنیا تبدیل میشه!

حدوداً صد متری از مسیر بسیار زیبای سیلاب رو عبور کردیم تا رسیدیم به بستر رودخانه‌ای که دیگه نیست و بافت دیواره‌ها شبیه کال سردر بود. حین حرکت داشتم در مورد اینکه پیمایش شبانه کال جنی چقدر می‌تونه هیجان انگیز باشه با دوستان صحبت می‌کردیم که به خونه گبرها رسیدیم. چند نفر از دوستان تصمیم گرفتن از چاهک یکی از خونه‌ها بالا برن و وارد خونه بشن که این کار رو هم کردن. تا به کارشون برسن، فرصت داشتم به یکی دو تا از فرعی‌های کال سرک بکشم. واقعاً زیبا بودن؛ مخصوصاً فرعی نزدیک به خونه گبرها. بیشتر از ده تا هودو کنار هم به صورت زیگزاگ با یه نظم خاصی دو طرف تنگه چیده شده بودن که ارتفاعشون بیشتر از ۱۵ متر می‌شد. یه قسمت‌هایی انقدر به هم نزدیک بودن که آسمون معلوم نبود. سکوت و آرامش عجیبی رو تجربه می‌کردم و دلم می‌خواست ادامه داشته باشه؛ اما باید می‌رفتم. به بچه‌ها که رسیدم، کارشون تموم شده بود و از کال زدیم بیرون و تقریباً سه کیلومتری پیاده رفتیم تا رسیدیم به ون.

اتوبوس‌ها کم کم داشتن می‌رسیدن که ما حرکت کردیم و حدودا ۱۵ کیلومتری رو با خنده طی کردیم تا رسیدیم به ازمیغان.

همون ابتدا مزارع برنج در کنار نخل‌های خرما توجهمون رو به خودش جلب کرد. دو راهی امامزاده رو به سمت راست رفتیم که بتونیم داخل روستا رو هم ببینیم. یه روستای پلکانی با باغات سرسبز پرتقال، انگور، زردآلو، سیب، آلو، انجیر و انار. مسیرمون رو از کنار نهر روستا ادامه دادیم تا به یه آبشار رسیدیم! مسیر نهر طوری طراحی شده بود که آب از ارتفاع حدود ده متری داخل یه حوضچه طبیعی ریخته میشد و بعد ادامه پیدا می‌کرد. بعد از گذر از پایین دست روستا، در نهایت وارد کال جنی می‌شد.

کنار باغات روستا با دل پر خون از دیدن میوه‌های روی درخت‌ها عبور می‌کردیم تا رسیدیم به مزارع روستا و از کنارشون وارد دره‌ای شدیم که به تخت عروس منتهی میشد.. ابتدای دره یه حوضچه بزرگ به عمق ۶-۵ متر بود که شیرجه‌اش رو گذاشتیم برای برگشت. از مسیر کنار نهر، دست به سنگ و بعضاً پا در گل از کنار نیزارها عبور کردیم تا به حوضچه تخت عروس رسیدیم. جایی که دیگه نمیشه مسیر رو با پیاده‌روی ادامه داد. لباس‌ها رو عوض کردیم و دونه دونه پریدیم توی آب. بعد از اینکه سرما برامون عادی شد، تلاش برای بالا رفتن از تخت عروس رو شروع کردیم. کف حوضچه خیلی لیز بود و به خاطر شیبی که داشت اصلاً نمی‌شد ایستاد. از طرفی تخت عروس هم حدوداً یک متر و نیم بالاتر از سطح آب بود و جای دستگیره هم نداشت. بالا رفتن ازش پروژه‌ای بود برای خودش.

از روی تخت که اومدم پایین، دیدم دوستان پاچه‌ها رو بالا دادن و پا رو داخل حوضچه آب و ماهی‌ها (که محلی ها بهشون «سگ ماهی» میگن) گذاشتن. زحمت ماساژ و لایه برداری رو دارن می‌کشن. دکتر فیش رو هم وسط کویر تجربه کردیم و راه افتادیم به سمت ابتدای دره. وقتی رسیدیم به همون حوضچه ابتدای دره که به خاطر عمق و بزرگیش بهش میگن «دریای چارتاقی»، تقریباً لباس‌هام خشک شده بود؛ اما نمیشد نپرید داخلش. لذت فراوونی داشت اما آب سرد خسته‌مون کرده بود و انرژیمون افتاده بود. به همین خاطر زود از آب اومدیم بیرون و بعد از تعویض لباس‌ها راه افتادیم به سمت ون.

ازمیغان رو با تمام زیبایی‌هاش به سمت طبس ترک کردیم و ساعت ۱۶:۳۰ رسیدیم به باغ گلشن. دوستان رفتن داخل باغ و من رفتم که غذا بگیرم. چون تمام رستوران‌های طبس تا ساعت ۱۹:۳۰ تعطیل هستن، مجبور شدم از سوپر مارکت کنار میدان پلیکان که انصافاً جنسش جور هم بود، ساندویچ الویه بگیرم و از ساندویچی نزدیک باغ گلشن هم برای شام مرغ بریان سفارش بدم.

از نکات جالب و در نتیجه خوب طبس، کم بودن تقاضای مرغ بریانه و بالتبع کم بودن رستوران‌هاییه که مرغ بریان رو توی منوشون دارن. به همین خاطر هم اول سفارش می‌گیرن و بعد مرغ رو می‌ذارن توی فر!

خلاصه اینکه ساعت ۲۰ بود که خسته و کوفته اما با شام گرم وارد خونه شدیم و مثل شب قبل تا نیمه شب گفتیم و خندیدیم.

ادامه دارد…

بخش اول
بخش سوم

نویسنده: امیر زواره

 

نوشته های مرتبط