سفرنامه طبس – بخش اول

  • بهمن ۱۷, ۱۳۹۶
  • نوشته توسط امیر زواره

سفرنامه طبس

ساعت ۱۹:۲۰ روز جمعه‌ست و دارم از بهشت برمی‌گردم، از طبس.
اتفاقات این چند روز رو که مرور می‌کنم، ناخودآگاه یه خنده‌ای میاد رو لبم و احساس رضایتی می‌کنم که نگو و نپرس. شنبه که بعد از یک هفته برنامه‌ریزی سفر کنسل شد، کلی ناراحت بودم و اصلاً فکرش رو نمی‌کردم که طبق همون برنامه‌ریزی و البته با نفرات بیشتر راهی سرزمینی بشیم که به عروس کویر شهرت داره.

 

روز اول

محل قرارمون میدان فرمانداری شهریاره و من کمی زودتر از بقیه رسیدم. تا بچه‌ها برسن و راننده بیاد، یک ساعتی طول می‌کشه. اما در نهایت دقیقاً بامداد روز چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۶ به همراه هفت نفر دیگه با ون اجاره‌ای به سمت طبس حرکت می‌کنیم. در تمام طول مسیر علاوه بر اینکه با راننده صحبت می‌کنم تا خوابش نگیره، ذهنم رو آزاد می‌ذارم تا تجسم کنم که تلفیق آب و بیابان چطور می‌تونه باشه؟ مگه میشه که توی یه شهر کویری هم خرما باشه و هم برنج؟ و هزار تا سوال دیگه که باعث میشه دلم پر بکشه واسه دیدنش.
ورودمون به دنیای جدید در واقع با طلوع زیبای خورشید در جاده زواره به انارک شروع شد. دقیقاً جایی که راننده به سمت شمال ایستاد و نماز خوند. در تمام طول مسیر وجود جذابیت‌های متنوع از پوشش گیاهی و بافت خاک گرفته تا معماری روستاها و سازه‌های تاریخی، علاوه بر اینکه با روح و روان ما بازی می‌کرد، نوید یه سفر طلایی رو می‌داد. هر لحظه یه چیز جدید از یه طرف جاده سبز می‌شد و تا چند دقیقه ما رو به خودش مشغول می‌کرد.
تا رسیدیم به چوپانان، منظم‌ترین روستای خشتی ایران. بعد از کمی توقف و ادامه‌ی راه، حالا که دیگه کم کم بچه‌ها یکی یکی بیدار می‌شدن، می‌تونستم کمی استراحت کنم. اما مگه زیبایی‌های اطراف جاده اجازه می‌داد چشمام رو ببندم؟! اونجا هم که چشمام گرم می‌شد و پلکهام سنگین، با صدای تعجب و یا خنده‌ی بچه‌ها به خودم می‌اومدم و چشمام رو می‌چرخوندم که یه وقت چیزی رو از دست نداده باشم.

حدود ۵۰ کیلومتر که از خور گذشتیم، رسیدیم به دریاچه نمک خوربیابانک و تا به خودمون بیاییم که کجا توقف کنیم، چهار نوع بافت متفاوت خاک، که همگی از نحوه‌ی خشک شدن گل و تبلور نمک و یا وجود املاح گوناگون در خاک شکل می‌گرفت، رو مشاهده کردیم. بافت خاک واقعا جالب بود. یک طرف جاده پلی گون‌های نمکی و طرف دیگه کویر طبقه. مثل این بود که توی مریخ پیاده شدیم. ارتفاع کلوخه‌های خاک تا نیم متر می‌رسید. انگار تازه زمین رو شخم زدن و هنوز خاک مرطوبه. اما وقتی خاک رو لمس می‌کردیم، خشک و خشن بود و از گرانیت محکم‌تر نشون می‌داد. بعد از عکاسی و ذوق‌مرگی در دریاچه‌ی نمک که بزرگ‌ترین دریاچه‌ی نمک فصلی دنیا هم هست.
حرکتمون رو ادامه دادیم و هنوز مسافتی رو طی نکرده بودیم که این بار نوبت دلبری رمل‌های شنی کنار جاده بود. تصمیم گرفتیم کنار رمل‌ها که انتهای کویر حلوان محسوب میشه، استراحت یک ساعته‌ای داشته باشیم. راننده همون اول تخت خوابید. بچه‌ها هم هر کدوم رفتن یه طرفی و شروع کردن به قل خوردن و عکاسی و هنرنمایی با شن‌ها. من و دو نفر از همسفرها هم صبحانه مفصلی که تدارک دیده بودیم رو آماده کردیم. صبحانه‌ای با طعم شن و آرامش کویر.

دقیقاً نیم ساعت بعد از چیزی که برنامه‌ریزی کرده بودیم، حرکت کردیم و بعد از عبور از کوهستان مجدد جلومون یه دشت زیبا ظاهر شد. درست جایی که کوه و بیابون به هم می‌رسیدن یه توده سبز توی چشم میزد. حدود سی کیلومتر فاصله داشتیم. انگار یه نگین سبز درشت روی یه انگشتره. انقدر زیبا بود که اصلاً متوجه نخلستان‌های زیبای جوخواه نشدم و یه لحظه به خودم اومدم که رسیده بودیم طبس.

توی خود نگین بودیم و من باورم نمی‌شد که مگه میشه این همه زیبایی یه جا جمع بشن؟! اون هم وسط کویر! واقعاً حیرت‌انگیز بود. شهر پر بود از درخت‌های خرما و پرتقال و انار. در واقع شهرداری به جای هر گل و گیاهی توی بلوارها خرما و پرتقال کاشته بود. تک و توک میوه‌های روی درخت‌ها هم به زیباییش اضافه کرده بود، هم نشون از چشم و دل سیری مردم میداد. الحق و الانصاف چه کار خوبی هم کرده این شهرداری طبس که از پتانسیل‌های موجود و بومی منطقه برای زیباسازی شهر استفاده کرده. این درست که ممکنه برای خودشون جذابیتی نداشته باشه، اما برای ما واقعاً عالیه و همین میشه که طبس رو می‌کنه یه شهر خاص و به یاد ماندنی. منزلی که اجاره کرده ایم تقریبا اون طرف شهره و تا بهش برسیم، نیمی از شهر رو می‌بینیم. اون چیزی که جلب توجه می‌کنه اینه که تقریباً تمام خونه‌ها یک طبقه‌ان و با کرسی بالایی که دارن احتمالاً همشون زیر زمین هم دارن که لازمه‌ی یه شهر کویریه. ساختمان دو طبقه خیلی کم دیده میشه و بعضی از خیابون‌ها اونقدر با صفاست که حس شمال بودن به آدم دست میده.

ساعت ۱۴ بالاخره رسیدیم به خونه و بلافاصله بعد از خالی کردن کوله‌ها، بدون فوت وقت حرکت کردیم به سمت روستای خرو. از سمت شمال شهر و از کنار هتل نارنجستان حدود ۳۰ کیلومتر روندیم و بعد از روستاهای مهربانی، نیاز و خرو علیا، رسیدیم به کال سردر یا همون تنگه مرتضی علی. همون ابتدای مسیر پیمایش، درست کنار پارکینگ، چشمه جعفری با آب شرب و ماهی فراوان و البته شکل خاصش توجهمون رو جلب کرد. فرصت نبود، هوا داشت سرد میشد و همه داشتن بر می‌گشتن. ساعت ۱۵ بود که پیمایش شروع شد و از همون ابتدا مجبور شدیم از آب عبور کنیم. اولش سرد بود اما هرچی جلوتر می‌رفتیم گرم‌تر میشد. نمی‌دونم بدنمون عادت می‌کرد یا آب داشت گرم می شد؟! نمی‌شد فقط روبرو رو نگاه کرد. بافت دیواره‌ها اونقدر زیبا بود که مدام سر می‌چرخوندم و فقط برای پیدا کردن مسیر و تخمین مسافت روبرو رو می‌دیدم. سمت چپ روی دیواره‌ها خونه گبرها رو در ارتفاع ۲۰ متری میشد دید. راه دسترسی از پایین ندارن و گویا چند سال قبل یه گروه صخره نورد از بالا طناب انداختن و فرود اومدن و داخلش رو دیدن.
بعد از حدود ۲ کیلومتر، رسیدیم به منبع آب گرم؛ چشمه مرتضی علی. چون می‌دونستم صد متر جلوتر طاقبند شاه عباسی رو داریم و اینجا قراره بریم توی آب، اول رفتیم پای طاق و بعد برگشتیم سراغ چشمه و با خیال راحت رفتم داخل حمام مرتضی علی و چند دقیقه‌ای رو داخل جکوزی طبیعیش موندم و حسابی خستگی در کردم. بیرون که اومدم دیدم همه دارن با تعجب نگام می‌کنن. انگار کسی نمی‌دونست میشه رفت داخلش یا اگر هم می‌دونست سختش می‌اومد. بدون معطلی کوله‌ام رو برداشتم و رفتم ۵۰ متر جلوتر. یه چشمه آب گرم دیگه هست که بعداً فهمیدم بهش میگن حمام فاطمه زهرا. مدخلش یه گربه روئه به طول ۱۰ متر که باید پامرغی رفت و وقتی که ظلمات شد، میشه ایستاد. یه اتاق طبیعی به ابعاد ۱٫۵ در ۵ متر با ارتفاع ۲ متر توی دل کوه که از دیواره‌اش آب گرم بیرون می‌زنه و به خاطر دما و رطوبت بالا بیشتر از چند دقیقه نمی‌شه داخلش موند.

از چشمه دوم که اومدم بیرون، هوا داشت تاریک می‌شد. سریع راه افتادیم به سمت پارکینگ و وقتی به ون رسیدیم، هوا کاملاً تاریک شده بود. بی‌خوابی شب گذشته و راه طولانی و پیمایش کال حسابی خسته‌ام کرده بود. نفهمیدم چطوری رسیدیم طبس. تصمیم گرفتیم برای صرف نهار که حالا دیگه با شام یکی شده بود بریم رستوران سنتی ناردون. گویا به همراه رستوران هزار و یک شب بهترین رستوران‌های طبس محسوب میشن.

بعد از صرف شام و خرید، راهی منزل شدیم و نمی‌دونم چرا خاموشی تا ۱۲ طول کشید. اما هر چی بود خنده بود و خنده بود و خنده.

ادامه دارد…

بخش دوم
بخش سوم

نویسنده: امیر زواره

 

نوشته های مرتبط